فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
482
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
السَّدِيل - ج سُدَل و أَسْدَال و سَدَائِل : پرده اى كه در جلوى شكاف چادر يا خيمه آويزند يا پرده ى حجله و اطاق عروس ، پرده اى كه بر روى كجاوه آويزند ، پرده ى سينما كه بر آن عكس و تصاوير سينمائى را نشان دهند . السَّدِيم - ج سُدُم : مِه يا مِه رقيق و نازك ، - ( فك ) : ستارگان آسمانى كم نور يا مجموعه ى ستارگان ابرى ، - ج سِدَام : آنكه زبانزد مردم باشد ، مرد بلند آوازه . السُّذَائِق - ( ح ) : باز شكارى . اين واژه فارسى است . السَّذَاب - ( ن ) : گياه سداب كه از تيره ى گياهى سدابيهاست . اين گياه بسيار خوشبو است و داراى شكوفه هائى ريز است . و در اروپا و آسيا كشت مىشود . اين گياه بعضى از فوائد پزشكى دارد ولى استعمال و به كار بردن آن خطرناك است . السَّذَاجة - سادگى ، حسن نيت . السَّذَق - جشن سده كه ويژه ى ايرانيان است . اين واژه فارسى است . سَرَّ - - سُرُوراً و مَسَرَّةً و سُرّاً و سُرَّى و تَسِرَّةً [ سرّ ] ه : او را شادمان و شگفت زده كرد ، - سَرّاً فُلاناً : با شاخههاى ريحان به وى درود و شادباش گفت ، بر ناف او نيزه زد ، - الصَّبِيَّ : ناف كودك را بريد ، - - سَرّاً : از درد ناف ناليد . سُرَّ - سُرُوراً : خوشحال و شادمان شد ، - الصبِيُّ : ناف كودك پس از تولد بريده شد . السُّرّ - به معناى ( السُّرور ) است ، - ج أَسِرَّة : بند ناف كودك كه پزشك يا قابله آن را مىبُرد ، - ج اسْرَار و جج اسَارِير : خط كف دست يا پيشاني . السِّرّ - ج أَسْرَار [ سرّ ] : راز ؛ « سِرّاً » : پنهاني ، خالص چيزى ، بهترين چيزى ، سرزمين نيكو و پُر بركت ، اصل ، ميان ، دامنه ى دره ، - فى العُرفِ المَسِيحيّ : و در اصطلاح مسيحيان آئين مذهبى است كه حضرت مسيح آن را وضع كرده تا نعمت غير محسوس را افزون كند ؛ « سِرُّ التثْلِيث » : راز مقدس اقانيم سه گانه نزد مسيحيان است ؛ « سِرُّ التجَسُّدِ » : راز تجسّدِ حضرت مسيح در احشاء حضرت مريم است نزد مسيحيان ، - ج اسِرَّة : مغز و باطن هر چيزى ، - ج اسْرَار و جج اسَارير به معناى ( السر ) و روش و طريقه است . سَرَا - - سَرْواً و سَرَاوَةً و سَرًا و سَرًى و سَرَاءً [ سرو ] : آن مرد داراى مروت و بخشندگى شد . سرَى - - سُرًى و سَرْيَةً و سُرْيَةً و سِرَايَةً و سَرَياناً و مَسْرًى [ سري ] : بهنگام شب به راه افتاد ، - به : او را به شب راه برد ، - الهَمُّ : غم و اندوه رفت ، - الدّمُ فى العروق : خون در رگها روان شد ، - عِرْقُ الشَّجرةِ : ريشه ى درخت در زمين گسترده شد . سَرَّى - تَسْرِيَةً [ سري ] قائدُ الجيشِ : فرمانده لشكر گروه را بسيج كرد ، - عنه او عَن قَلْبِه : اندوه را از او يا از دل او بيرون كرد . السُّرَى - [ سري ] : مص ، راه پيمودن در شب ؛ « ابنُ السُّرَى » : مسافر شب . السَّرَّاء - [ سرّ ] : شادمانى و فراخ زندگى . اين واژه متضاد ( الضَّرَّاء ) است ؛ « هو صديق لهم فى السَّرَّاء و الضَّرَّاء » : او بهنگام فراخ و سختى دوست آنهاست ، نيزه ى ميان تهى ، جلگه ؛ « ارْضٌ سَرَّاء » : سرزمين نيكو و فراخ . السَّرَّاء - [ سري ] : آنكه در شبانگاه بسيار راهپيمائى كند . السَّرَاب - سراب ، اين واژه ضرب المثل دروغ و فريب است ؛ « هو اخْدَعُ مِنَ السَّراب » : او فريبكارتر از سراب است . السَّرَاة - ج سَرَوَات [ سرو ] : پُشت يا كمر ، بلند شدن روز ، - منَ الطَّرِيق : قسمت بالا و ميانه ى راه ؛ « سَرَواتُ القومِ » : بزرگان و رؤساى قوم . السَّرَاة - [ سري ] : بالاى هر چيزى ؛ « سَرَاةُ الْجَبَلِ » : بالاى كوه ؛ « سَرَاةُ الضُّحَى » : آغاز چاشت . السِّرَاج - ج سُرُج : چراغ ، چراغ نفتى كه وسيله ى فتيله روشن مىشود ؛ « سِرَاجُ اللَيْلِ » ( ح ) : كرم شب تاب . نام ديگر آن ( الحُباحِب ) است . السَّرَّاج - دروغگو ، سازنده ى زين اسب يا پالان . السِّراجَة - زين سازى . السَّرَاح - اسم است از ( التسْريح ) ؛ « اطْلَقَ سَرَاحَه » : او را رها كرد ، آزاد كرد . السَّرَاد - تشنگى درخت ميوه كه باعث خشكى و پژمردگى شود . السِّرَاد - آنچه كه با آن سوراخ كنند ، مته ، درفش . السَّرَّاد - زره ساز . السُّرَادِق - ج سُرَادِقات : سراپرده كه در حياط خانه نصب كنند ، خيمه ، چادر ، غبار يا دود كه بر چيزى احاطه كند . السَّرَار - [ سرّ ] : بهترين نژاد ؛ « سَرَارُ الوادِي » : بهترين جاى دره ؛ « سَرَارُ الشهرِ » : آخرين شب ماه . السِّرَار - [ سرّ ] : خطهائى كه در پيشانى يا كف دست مىباشد ، بطور كلى بر خطوط اطلاق مىشود ؛ ج اسِرَّة ، - مِن الشَّهرِ : آخرين شب ماه . السَّرَارَة - [ سرّ ] : خلوص و پاكى ، - ج سَرَار : گزيده و بهترين نسب ، پهنه ى دره ؛ « سَرَارَة الشيءِ » : نيكوترين چيز و خالص آن ؛ « سَرَارَةُ العَيشِ » : بهترين و نيكوترين زندگى . السُّرَاط - من السيوف : شمشير برنده . السِّرَاط - راه آشكار . السَّرَّاط - پُر خور . السُّرَاطِيّ - شمشير برنده ، آنكه با شتاب غذا خورد و آن را بلعد ، پر خور . السَّرَاف - تغذيه كرم از برگ درخت . السَّرَّاق - اسم مبالغه ى ( السَّارق ) است به معناى بسيار دزد . السُّرَاقة - اموال مسروقه كه به دزدى رفته باشد . السَّرَّاقَة - في اصطلاح النجَّارين : در اصطلاح نجّاران به معناى ارّه ى كوچك است كه